...نارسیس...
اسفند 1387
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29  

آرشیو سال 85
آرشیو

سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 28 اسفند ماه سال 1387
...

بوی تعفن می آید..

 

جنازه ای شاید آن سوی خیابان  می گندد..

 

من..

 

به ستاره هایی که  زیر خروارها خاک مدفون شده اند فکر می کنم..

 

چه شب ، وحشی است امشب..

 

چنگ می اندازد دلم را..

 

خاطرات گندیده ام فوران میکنند... 

آن سوی خیابان جنازه ای نیست..

 

بوی تعفن مال ِ همین نزدیکی هاست...


شنبه 18 آبان ماه سال 1387
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد خانه...؟!

 

دیوانه بودن سخت ، سخت است...!

من این را از نگاه های نیمه هرزه پسرکان و تعجب ِ دخترکان ِ چتر به دستی فهمیدم که زیر ِ باران رفتن را نمی دانند..

هر تابی که می خورم ... هر اوجی که می گیرم ... یک قــــدم به خدا نزدیکتر می شوم...

و چه لذتی دارد شمردن دانه دانه قطراتی که می نشینند روی صورتم..!

چه لذتی دارد چشم دوختن به پله های پل ِ عابر و انتظار ِ کسی که حتی آمدنش مهم نیست...!

چه لذتی دارد پاییز...!

چه نعمتی ست آبان...!

چه دیوانه ام این باران را...!

عاشقم به گمانم...!

روز های نارنجی را زندگی می کنم...!

و من چه مجنونم برگ های نارنجی چنار پیر را...!

دل تنگی اگر دست از سر ِ ما بر نمی دارد...

ما مهمان نوازی می کنیم او را...

دو سه روزی بیشتر تا گرمترین آغوش هایِ همیشه باز ِ دنیا راه نمانده...

به امن ترین جای بودن...

به لبخند های اناری...

به بوی خوب ِ بهشت ِ روی زمین...

من چه مستم امشب...!

چه مغمومانه شادم...

چه انتظار خوبیست... عاشقم این انتظار را... آن دیدار را...


یکشنبه 5 آبان ماه سال 1387
انار را فقط شبانه عشق است...!

 

 من فهمیدم تاکسی های سبز تهران مسافر سوار نمیکنند وقتی ترافیک باشد!

این را من با یک عدد آب نبات چوبی ترش در دهان و نگار در بغل دستم تجربه کردم.

من فهمیدم وقتی نگارحوصله ات را ندارد پیغام های تورا هیچ جوابی نیست!

من فهمیدم تهران شهر خوبیست... دوست داشتنش را خیلی پیش تر آموخته بودم..

من فهمیدم آقای همسایه مرد مهربا نیست.. او از خواب بعد از ظهر بیدار می شود و چمدان های من را 3 طبقه پایین می آورد...

من فهمیدم دلتنگی ترش است ... از آن ترش هایی که اشکت را در می آورد..

من فهمیدم در قطار اهواز- تهران میشود دوست های خوبی پیدا کرد...

من فهمیدم دور از پدر مادر که باشی همه به تو زور می گو یند.. . پشت نداری.. پناه نداری... آن وقت ترشی دلت بیشتر می شود... 

من فهمیدم خاله مهربان است ... اما بعضی ها اذیتش می کنند.. بس که مهربان است هیچ نمی گوید 

من فهمیدم دلم خیلی خیلی می تواند تنگِ آنها شود که تنهایشان گذاشتم... تاکید می کنم ...خیلی تنگ...

من فهمیدم پارک پرواز وقتی هوا سرد باشد جای خوبی برای زل زدن به روشنی های شهر است... حتی اگر باد بوی سیگار بیاورد..

من فهمیدم عشق را می شود بازی داد ... حتی میشود بازی کرد... بوی عطر احتیاج است و چند خاطره...

من فهمیدم کسی که باید حرف های من را بفهمد نمی فهمد! او با اینکه شب ها انار می خورد و کتاب می خواند.. ولی باز هم حرف های من را نمی فهمد...

من فهمیدم اگر فهمیده نشوم عصبانی میشوم.. و هیچ کس نخواهد فهمید این را... هیچ کس به خود نخواهد گرفت عصبانیت من  را..

من فهمیدم کار ِ خیر که میکنم دلم خوشحال میشود... خنده اش می گیرد..

من فهمیدم پارکی را که تاب نداشته باشد دوست ندارم...

من فهمیدم کتاب خانه های تهران برای عضویت مدرک لیسانس می خواهند!!

من فهمیدم درس خواندن خوب است.. دوستش دارم.. می خوانمش...

من فهمیدم کنکور قبول خواهم شد!

من فهمیدم زرافه 80 سانتی بادی ام را می توانم به پارک ببرم.. هوا بخورم و هیچ نترسم از خنده پسرهای همسایه...

من فهمیدم دوست دارم دیوانه باشم اما نمی گذارندم.. دوست دارم کودکی کنم.. نمی گذارندم...  دوست دارم خود ِ خودم باشم... باز هم نمی گذارندم...

من فهمیدم هوای ابری و باران را خیلی بیشتر از اینها دیوانه ام...

من فهمیدم برای خورد شدن اعصابم یک پشه ریزِ 5 میلی متری کافیست...

من فهمیدم همچنان عاشق نرگسم... همچنان مست می شوم از بویش...

من فهمیدم می توانم بی ربط ترین پست دنیا را از فهمیده های پراکنده ام بنویسم...!

من فهمیدم به فاصله  2 خط یک پشه ریز ِ 5 میلی متری ِ اعصاب خورد کن می تواند جان ببازد...

من فهمیدم... خیلی چیزها را... خیلی چیزهای دیگر را... شاید بگویمشان روزی...


یکشنبه 27 مرداد ماه سال 1387
به بهانه ماهی که گرفت امشب...

پارسال بود...
همین مثل امشبی...
ماه وسط آسمان بود..
گرد ِ گرد..
من اشک می ریختم به گمانم..
و خدا را قسم میدادم..
به همین ماه گرد ِ شعبان ...
باد می آمد...
من محو ماه بودم...


 خدا آن شب صدایم را شنید...
به همین ماه شب چهارده قسم...
معجزه کرد...

امشب دل ِ ماه گرفت...
رو سیاه شد از گناهانش ...
شب ِ خوبی است امشب ...
شاید امشب هم معجزه شود...

به تاریخ ِ شب 14 شعبان






سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387
کسی بداند مرا لطفا...


من تو را خواب دیدم...

جایی آن دور تر ها ...
آن جا که آسمانش آبی بود ...
و هوا بوی بهار می داد ...
من تو را جایی در خواب دیدم...
که هنوز می شد یچگی کرد و مسخره نشد..
آنجا که زرا فه هایش هم حرف می زدند..
.
.
تو خوب می فهمیدی نگاه های مرا...!
تو چه معصوم بودی...
تو مهربان بودی..
تو عاشق بودی...!
و چه قدر دلتنگ!

تو شباهت زیادی به خودت در بیداری های روزمره من نداشتی!
و من حتی در خواب هم می دانستم
که زرافه ها سخن نمی گویند!!!


تعداد بازدیدکنندگان : 69337


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها