X
تبلیغات
رایتل

گرمای قلبت را بپوش....شاید سرما نخوری....

چهارشنبه 29 تیر‌ماه سال 1384 03:44 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 69 نظر چاپ


چهارشنبه ۲۹ تیر

یه نگاه به بسته توی دستم میکنم و ناخوداگاه یه لبخند کمرنگ رو لبم میشینه.....از فکر اینکه بعد از گرفتن این هدیه چقدر خوشحال میشه....تو دلم غوغا میشه.....تو این سرمای زمستون...بیشتر از هر چی به یه جفت چکمه احتیاج داشت...که وقتی با اون پاهای ظریفش تو برفا می دوئه سرما نخوره.....

دیگه دیدنش برام عادت شده....هر روز که بر میگردم خونه باید اون دوتا چشم معصومو منتظر ببینم...منتظر یه دست محبت....یه نوازش....

اوایل فقط برام حکم یه دختر کوچولوی فال فروشو داشت...اما کم کم انقدر خودشو تو دلم جا کرد که یه روز نمیشه نبینمش...هیچ وقت اون روزو فراموش نمیکنم...که با اون دستای کوچیکش دستمو گرفت و ازم خواست چشامو ببندم...میگفت برام یه هدیه داره....وقتی چشامو باز کردم...یه ورق کاغذ داد دستم...با زغال پشت یکی از پاکتای فال برام نقاشی کشیده بود...اون هدیه با ارزش ترین کادویی بود که تو عمرم گرفته بودم....  
 
      

گرچه بعد برام تعریف کرده بود...در ازای اون پاکتی که خراب کرده بود از صاحب کارش کتک خورده بود...اما راضی بود...با اون زبون شیرینش میگفت همین که منو خوشحال کرده براش کافیه....

وای خدایا....عروسک فال فروش من هنوز خیلی کوچیکه واسه اینکه سختیای زندگی رو تحمل کنه....کمکش کن....

تو همین خیالات بودم که از دیدن چیزی که جلوم بود خون تو رگام یخ بست....پاهام قدرت تکون خوردن نداشت....مغزم خالی شد....

دوتا چشم معصومشو میبینم که مثل همیشه در انتظار یه نوازش به ته خیابون دوخته شده...اما....چشاش خالی از احساسه....

از بین مردمی که اونجا جمع شدن نگاه وحشت زده و پرسشگرمو به رفتگر محل میدوزم....

صداش مثل ناقوس کلیسا تو سرم زنگ میزنه.....

ــ طفلک بیچاره...از سرما و گرسنگی مرد....

به زندگی بر باد رفته.....

چهارشنبه 22 تیر‌ماه سال 1384 10:31 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 58 نظر چاپ



چهارشنبه ۲۲ تیر

طبق معمول با هزار ترس و لرز از خونه میام بیرون....
ترس از اینکه نکنه همسایه ها برام حرف در بیارن....
ترس از اینکه نکنه بگن پالونش کجه.....
ترس از اینکه این حرفا به گوش خانوادم برسه و ......

ولی هیجانش به همین مخفیانه بودنشه...! اگه علنی بود که اصن حال نمی داد......

طبق معمول دیر رسیدم سر قرار و با نگاه اخم آلودش مواجه شدم.....
اما دیگه بعد ار عمری یاد گرفتم چه جوری با دو تا ناز و چهار تا عشوه دلشو به دست بیارم....

امروز دیگه تصمیم مو گرفتم....
خیلی وقته داره بهم اصرار میکنه باهاش برم خونش....
تا حالا همون یه ذره حجب و حیایی که تو وجودم مونده بود جلومو میگرفت.... به نظر خودم من که دیگه آب از سرم گذشته....
اما.....ته دلم از خودم خجالت میکشم.....دوس دارم صورتمو قایم کنم که کسی نبینتم....


  


بیخیال بابا....هر چه باداباد....
................................

تو راه برگشت خونه ته مونده آرایشمو پاک میکنم.....گرچه دیگه چیزی ازش نمونده.... شب خوبی بود برام....حالا دارم با تمام وجودم معنی دوس داشتن و حس میکنم....نه از کارم پشیمونم....نه احساس عذاب وجدان میکنم.....حتی یه جور حس جدیدم دارم...شاید احساس خالی شدن...!...ولی هر چی که هست مطمئنم دفعه آخری نیست که تکرار میشه...!!

امشب یه خورده دیر کردم...احتمالن تا حالا دیگه اومده خونه....کاش هیچ وقت نمی یومد....

با کلید درو باز میکنم....

ــ عزیزم من اومدم.....ببخشید یه کم دیر شد....

و از تو کیفم حلقمو در میارم و دستم میکنم......





نوشی جان....ما هنوز با توایم.....جوجه هات سالمن......

چه زود دیر شد....

پنج‌شنبه 16 تیر‌ماه سال 1384 04:05 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 56 نظر چاپ


پنج شنبه ۱۶ تیر

باورم نمیشه فردا همه چیز تموم میشه....تمام این سختیا....تمام ترسام...نگرانیام...فردا به همه ثابت میکنم تو این یه سال که خودمو تو خونه حبس کردم و  مثه آدمای تبعیدی درو به رو همه بستم و خر زدم....بی فایده نبوده....من کنکور میدم و قبول میشم....اینو مطمئنم.....من یک سال تمام فقط درس خوندم...از همه خوشیام زدم تا فردا با اطمینان سر جلسه حاضر شم...و الان آمادم.....ولی...

ولی دارم از دلشوره میمیرم....!یه بغض وحشتناک داره مثه خرچنگ گلومو فشار میده.....میترسم...اگه خوب ندم چی....؟

ساعت ۲:۳۰ نصفه شبه...من باید بخوابم....از ساعت ۹ اومدم تو رختخوابم الکی غلت میزنم...هر کاری میکنم خوابم نمیبره...

پا میشم یواش میرم طرف اتاق مامان....آروم درو باز میکنم....میرم سر کمدشو شروع میکنم به گشتن...سعی میکنم تا جایی که میتونم سر و صدا نکنم...بالاخره پیداش کردم....همون چیزی که بهش احتیاج داشتم...گر چه فکر نمی کنم با این همه استرسی که من دارم قرص خواب آورم کمکم کنه....همون جا ۳ تا رو با هم میندازم بالا....یه نگا به مامان میندازم...حس میکنم بیداره ولی نمی خواد به رو من بیاره......

دوباره بر میگردم تو رختخوابم.....چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه.....

       

با صدای اذان از خواب میپرم....هوا هنوز تاریکه.....دیگه نمی تونم بخوابم....پا میشم...میرم تو آشپز خونه تا یه قهوه بخورم....چشم میخوره به ساعت.... ۷:۱۵ دقیقه....یه آن از ذهنم میگذره که چرا اذان و دیر گفتن...چرا ساعت ۷ هنوز هوا تاریکه....از پشت یه صدا میاد...بر  میگرم....چرا مامان بیداره این وقت صبح....

با چشمای  نگران نگاش میکنم....

ــ منم اگه اون همه قرص خواب آورو یه جا می خوردم به جای اذان صبح با اذان مغرب بیدار میشدم......




حاشیه : نمی دونم کجای این قانونه....این عین بی عدالتیه.....
کجای دنیا به اینکه جوجه های یه مادر و ازش بگیرن و مادر و بی خبر بذارن میگن عدل....؟
نوشی جان.....جوجه هات بر میگردن........

شیرین میزنم.....!

پنج‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1384 01:54 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 58 نظر چاپ


پنج شنبه ۹ تیر

امروز حس میکنم یه جورایی مشکوک میزنم.... عجیبم....خودم این حسو ندارما... اما نگاهای مردم این احساسو بهم میده....

از وقتی پامو از خونه بیرون گذاشتم همه سرا چرخیده طرفم....حتی همسایه هایی که بارها منو دیدن....خدایا اینجا چه خبره......

آینمو از تو کیفم در میارم و یواشکی یه نگا به صورتم میاندازم....هر چقدر سعی میکنم یه عیبی....چیز غیر عادی ای چیزی... توش پیدا کنم...فایده نداره...

همه چیز سر جاشه....روسریم سرمه...مانتو تنمه...کیفم...همه چی.....پس اینا چشونه....

                    

سعی میکنم به جنبه مثبت قضیه نگاه کنم....خره امروز خوشگل شدی اینا دارن این طوری نگات میکنن.....

آخه یهو چی شد؟...شب خوابیدم..صبح پا شدم ....خوشگل شدم؟!!!!......

هی هی این پسره دیگه با کی کار داره....؟..چرا داره میاد طرف من....دوستاش چرا زل زدن بهم؟..خدایا تورو خودت جلوی اشکامو بگیر ضایع نشم بعدا حالا یه چیزی نذر میکنم.....چرا انقدر هل شدم...دفعه اولم نیست که یکی میخواد بهم شماره بده....دختره الاغ کلاس بذار براش....


ــ ببخشید خانوم....اگه میشه یه لحظه....

ــببین آقا لطفا مزاحم من نشین...من الان سگم....پاچه شمام میگیرم....از کسیم شماره تلفن نمیگیرم......

پسره انگار مردد شد...برگشت یه نگاه به دوستاش کرد....ولی نرفت...

ــ ببینین من اصلن قصد مزاحمت ندارم...شماره ام نمیخوام بدم...

یه آن وا رفتم.....!

ــ پس چی میخوای؟!....

ــ مد جدیده؟!

ــ بله؟!

ــ میگم...ا...چیزه....

ــ میشه واضح حرف بزنین...؟!من عجله دارم...

ــ خیلی خب...خیلی خب....

میگم.... مانتوتون اونقدرام بلند نیست که بشه بدون شلوار پوشیدش.....با اجازه......!




حاشیه ۱ : جریان کاملا واقعی بود....!!!! ( ولی خداروشکر قهرمانش من نبودم...!)

حاشیه ۲ : تولدم مبارک................!!!!

آمدی اما چه دیر....

جمعه 3 تیر‌ماه سال 1384 12:59 ق.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 59 نظر چاپ



جمعه ۳ تیر


پرده اول...........اتاق عاشق.......
زمان...............شب وداع..........


پیش خودم فکر کردم....امروز چند روز از عاشق شدنم میگذره؟....چند ماه....چند سال.....؟
هیچ جوابی براش ندارم....نمیدونم اولین بار کی دیدمش...کجا دیدمش.....
فقط میدونم از اون روز تا حالا از خودم متنفر شدم....از این فرهنگ متنفر شدم....چرا...؟
چرا من چون یه دخترم حق ندارم به کسی که سالهاس عاشقانه میپرستمش بگم دوست دارم....بش بگم میخوام با تو باشم.....چرا یه همچین کاری تو فرهنگ لغات معنیش جلف بازیه.....؟چرا.....چرا من باید دختر باشم تا مجبور شم عشقم و تو دلم خفه کنم تا این شب نحس برسه....امشب....شبیه که مطمئن میشم واسه همیشه از دست دادمش....

صدای آهنگ تو کل کوچه پیچیده...هر چقدر مامان اصرار کرد برا عروسی برم قبول نکردم...اون که نمیفهمه....چه طور میتونم تو عروسی عشق خودم شرکت کنم......

تنها کاری که میتونم بکنم اینه که تو تاریکی بشینم و واسه بخت سیاه خودم اشک بریزم.....


  


پرده دوم........خانه معشوق..........
زمان.............چند روز بعد از وصال................

دفترشو بر میداره و مینویسه....مینویسه تا خالی شه.....:

من اشتباه کردم....بزرگترین اشتباه زندگیم......هیچ وقت خودمو نمیبخشم به خاطرش.....
چند روز میگذره...نمیدونم...چند ماه...چند سال...فقط میدونم از اولین روز که دیدمش عاشقش شدم...چرا بهش نگفتم...چرا سعی کردم خفش کنم......چرا داد نزدم دوسش دارم.....
دوس داشتم حتی برای آخرین بارم شده ببینمش...اما اون حتی تو عروسیمم شرکت نکرد................