…My $LeEpLe$$ $oL!tUde III

جمعه 12 مرداد‌ماه سال 1386 01:39 ق.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 48 نظر چاپ

 

عجیب است که خورشید به نظرم سرد می آید..

و  انگار ستارگان را کسی از آسمان چیده است..

باغچه کوچک حیاط دیگر سبز نیست..

و من حس میکنم گل های باغچه هر روز لاغرتر میشوند..

خواب هایم سیاه و سفید شده اند..

دیگر حتی رویاهایم هم رنگ ندارند...

 

P.s: من امروز یک ساله شدم...! ۰۷ آگوست ۲۰۰۷

 

… W@!t!nG fOr GoD tO $tOp ThIs

شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1386 12:31 ب.ظ نویسنده: نازنین چاپ

 

خدایا.. من شنیده ام تو خیلی بزرگی.. خیلی خیلی بزرگ.. مامان میگوید.. قد تمام دنیا بزرگی.. و من فکر می کنم.. دنیا که نه.. حتی از آن هم بزرگ تر.. مثلا قد درخت توی باغچه خانه..

خدایا.. کاش یک روز به خانه ما میامدی و با من بازی می کردی.. میگویند تو خیلی مهربانی و بچه ها را دوست داری.. کاش وقتی میایی برای من عروسک بیاوری..

خدایا..من نمیدانم چرا بزرگ تر ها همیشه غصه می خورند.. چرا انقدر کار می کنند و همیشه خسته اند..

من نمیدانم بدهکاری یعنی چه.. ولی تو کاری کن که هر چه که هست هیچ کس بدهکار نباشد.. آخر بزرگتر ها همیشه وقتی ناراحتند میگویند بدهی دارند... من فکر میکنم بدهی یک جور مریضی باشد.. 

خدایا.. من هر شب با تو حرف میزنم.. اما تو هیچ وقت جواب نمی دهی.. برای همین برایت نامه نوشتم.. آدرس را هم نوشتم که اگر خواستی بیایی خانه مان یک وقت گم نشوی..

من از امروز هر روز پشت پنجره می نشینم تا وقتی تو میایی در را خودم باز کنم..

راستی خدایا.. تو پیاده میایی یا با ماشین....؟