کودکانه ها....

شنبه 30 مهر‌ماه سال 1384 01:40 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 45 نظر چاپ


شنبه ۳۰ مهر

۱-
ــ مامان؟!
ــبله پسرم؟
ــ میخواهم یخ بشم مامان...
ــ سردت میشه پسرم..
ــ میخواهم نقره بشم مامان...
ــ خیلی سردت میشه پسرم..
ــ منو روی بالشت بدوز مامان...
ــ این یکی عیبی ندارد...همین الان...




۲-خدایا ...
قول میدهم دختر خوبی باشم
و هیچ وقت دیگر کارهایی که تو دوس نداری انجام ندهم...
قول میدهم گریه نکنم و پا بر زمین نکوبم تا مامان را مجبور کنم
آن عروسک قشنگ که موهای طلایی دارد را برایم بخرد..

تو هم قول بده..
قول بده خدای خوبی باشی..
و کاری کنی که
وقتی مامان برای شستن لباسهای آدمهای پولدار به خانه شان میرود
مرا هم با خودش ببرد تا عروسک های قشنگ دختر های صاحب خانه را نگاه کنم...

....EvErYtH!nG BuRnS

شنبه 23 مهر‌ماه سال 1384 04:23 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 59 نظر چاپ


شنبه ۲۳ مهر

۱-باید رفت...
ماندن جایز نیست...
دراین نا کجا آباد که ماهی بر آب دریا تف میکند...
چه درخواست بیهوده ایست به اندازه کف دستی دوستی....

۲-تمام دنیا را در پی نگاهت گشتم...
اما تنها چیزی که دیدم...
چشمهایی بود که کسی در پی نگاهشان نبود...




۳-اگر گفتم زیبایی...
منظورم این نبود که تو زیبایی...
چشمان قشنگ من تورا زیبا میبینند دیو صفت....

۴-من فرشته بودم...
بد کردم...
بالهایم سوخت...
زمینی شدم...
حالا بدون ترس از سوخته شدن بالهایم...بد میکنم...
دیگر بالی برای سوختن نمانده...

--------------------------------

پیوست : 

یک عدد ماشین زمان با هر قیمتی مورد نیاز میباشد....
من باید به زمان حال برگردم...
 در زمان متوقف شده ام...

!...I fOuNd tHe Re@$on

جمعه 15 مهر‌ماه سال 1384 02:23 ق.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 59 نظر چاپ



جمعه ۱۵ مهر

زمان :‌ سوم دبستان..ماه رمضان...

ــ مامان به خدا من بزرگ شدم ببین...باور کن حالم بد نمیشه
ــ آخه دختر تو که تا حالا کله گنجشکی گرفتی حالا بقیشم همون طوری بگیر تا سال دیگه...
ــ ( با جیغ)... نه..نه..نه..معلممون گفته حالا که جشن تکلیف گرفتین باید روزه کامل بگیرین..من کله گنجشکی ن..می..گی..رم..
مامانم زیر لب یه چیزایی میگه که نمیفهمم...احتمالا یه چیزایی نثار معلممون میکنه..!
ــ باشه..بگیر..اما فردا ظهر حق نداری بیای بگی گشنمه ها...!
ذوق مرگ شدم...!
ــ باشه مامان جون قول میدم چشم...

زمان :‌فردا ظهر...

هرچی نگا ساعت میکنم عقربه ها کندتر راه میرن..دلم داره ضعف میره...حتی سحری ام نخوردم...چقدر خوشحال بودم که امروز روزه کاملم اما...
نزدیکای ساعت ۳ دیگه طاقت نمیارم..میرم آشپز خونه که اعتراف کنم...
تا نگاه مامانم  بهم میافته انگار همه چی رو لو میدم...
ــ دیدی گفتم نمیتونی دخترم..بیا..بیا یه چیزی بخور ضعف کردی...نگا کن..رنگت شده عین گچ دیوار...
اما انگار از همون بچگی لج بازی تو خونم بود...!
ــ نخیرم..کی گفته گشنمه؟...حالم خیلیم خوبه...



سر سفره افطار...

ــ مامان خدا زیر تختم میبینه؟!!!
ــ یعنی چی..؟! خوب معلومه خدا همه جا رو میبینه..
ــ ولی زیر تخت که چیزی معلوم نیست....
ــزیر تخت که چیزی نیست خدا همه جا هست و همه چی رو میدونه...
ــ پس یعنی منم دیده؟!
ــ مگه زیر تخت چه خبر بوده...؟؟

دیگه عذاب وجدان بهم مهلت نمیده...میزنم زیر گریه و همه چیو تعریف میکنم...
ــاول خواستم برم تو دسشویی بخورم اما گفتم شاید خدا ببینه ..تو پارکینگم نور میومد خدا منو میدید..تازه زیر تختم که رفتم به خدا گفتم اگه منو میبینی باور کن خیلی گشنمه وگرنه بدون اجازه مامان بیسکویت بر نمیداشتم بیام اینجا بخورم ...!!

!!?...HoW c0uLd tH!$ H@pPeN tO mE

جمعه 8 مهر‌ماه سال 1384 03:43 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 50 نظر چاپ


جمعه ۸ مهر


با اینکه اولین دفعه نیست که دارم واسه مصاحبه میرم اما این دفعه خیلی دلم شور میزنه...همه شرکتای قبلی که رفتم واسه کار اگه کوچیک نبودن...ولی بزرگم نبودن...ولی اینجا که امروز دارم میرم فرق میکنه...انقدر هولم که از تو خونه حتی قبل از اینکه راه بیافتم شروع میکنم به خرابکاری کردن....

سر میز صبحانه همه بطری شیر و خالی کردم رو میز.....همه حواسم پیش این بود که دیر نرسم...
با اینکه یک ساعت زودتر راه افتادم اما نمیدونم چرا دیر رسیدم سر قرار...شاید چون دوبار از وسط راه برگشتم خونه...یه بار موبایلمو جا گذاشته بودم...یه بارم مدارکمو...

با نیم ساعت تاخیر رسیدم...خیلی سعی کردم به خودم مسلط باشم..خیلی شیک
 رفتم تو و به اولین نفری که دیدم گفتم من با آقای....قرار دارم..واسه کار اومدم..
یه کم فکر کرد...بعد خیلی عادی گفت ما هم چین کسی اینجا نداریم...وا رفتم...
ــ ولی خودشون دیروز با من تماس گرفتن و قرار گذاشتن..
ــ مطمئنین از شرکت ما بوده؟؟
وای خدایا..من چقدر میتونم خنگ باشم که حتی تابلوی شرکتم ندیدم...



یه طبقه میرم بالاتر...
اول خوب مطمئن میشم که درست اومدم..همین که میخوام برم تو پام گیر میکنه
 به لبه در که بالاتر از سطح زمینه...نمی افتم زمین اما با کله میرم تو...منشیه
هاج و واج منو نگا میکنه...
دلم میخواد خودمو دار بزنم...
به خودم مسلط میشم و میگم قرار دارم...
دیر کردید...باید منتظر بمونید...
میشینم رو مبل و یه روزنامه بر میدارم...تیترش کنجکاوم میکنه..
* نیروهای ضد شورش در برابر دانشجوهای ایرانی...*
کلی هم چرت و پرت دیگه نوشته و واسه خودش درباره اینکه ایران حق داره
 چه میدونم نیروی هسته ای یا هر کوفت دیگه ای داشته باشه اظهار نظر
 کرده..اعصابم از اینکه همه به خودشون حق دخالت میدن خورد میشه..
روزنامه رو پرت
 میکنم رو میز...پرت کردن روزنامه همان و افتادن  گلدون روی میز و شکستنش
 همان!تو عمرم انقدر دست و پا چلفتی نبودم که امروز شدم...
قبل از اینکه بخوام توضیحی به منشی که با دهن باز داره نگام میکنه بدم از تو
 یکی از اتاقا صدام میکنن...
هر قدمی که بر میدارم منتظرم یه دست گل دیگه به آب بدم اما سالم و سلامت
 میرسم به اون اتاقی که باید برم...
زیر لب دعا میخونم که خرابکاری جدیدی نکم..
یه سوال و جواب طولانی و خسته کننده...
یهو وسط سوالا میگه:
ــ تازگیا جک شنیدی
ــ بله
ــ میشه تعریف کنی؟؟
ای خدا آخه کی وسط سوالای کاری میگه جک بگو...
ــ ببخشید ولی جکی که من شنیدم به زبان خودم...یعنی به فارسی خنده داره
اگه بخوام ترجمش کنم اصلا خنده دار نیس...



یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میکنه و سوالای مسخرشو ادامه میده...
تو جواب بعضی از سوالاشم سوتی های بزرگی دادم...

ولی بالاخره تموم شد و از در اون شرکت نحس اومدم بیرون...
گرچه حتی بعد از اونم هنوز یه نمه اضطراب  داشتم...
وقتی میخواستم سوار ماشین شم اشتباهی در یه ماشین دیگه رو باز کردم و
حتی از اینکه کس دیگه ای توشه تعجب نکردم...وقتی نشستم تازه یادم اومد جیغ
 بکشم  تو تو ماشین ما چیکار میکنی؟؟!!!!!




...ThE !nNoCeNcE c@n nEvEr L@$t

یکشنبه 3 مهر‌ماه سال 1384 03:01 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 44 نظر چاپ


یکشنبه ۳ مهر


چقدر دلم هوای بچگیامو کرده...اون موقع که از زندگی فقط خوردن و خوابیدن و بلد بودم...
اون موقع که از دیدن تام و جری از خنده ریسه میرفتم و با کنده شدن دست عروسکم
عزا میگرفتم...چقدر پاک و معصوم بودم...مثه یه فرشته کوچولو که ولش کرده باشن بین یه 
دنیا شیطون و گرگ و کفتار...

چقدر دلم هوای بچگیامو کرده....اون موقع که صبای جمعه باشوق و ذوق از خواب
بیدار میشدم...میرفتم میپریدم رو تخت و انقدر با موها و چشم و گوش بابام ور میرفتم
 تا از خواب پا شه و دوتایی با هم بریم تپه های عباس آباد...همون جایی که پر از
مجسمه  گوزنای شکسته بود...


چقدر دلم هوای بچگیامو کرده...اون موقع که با نیلوفر خاله بازی میکردیم و به زور
سیمینم راضی میکردیم باهامون بازی کنه و بشه مامانمون...تازه بعد از کلی
بازی میرفتیم خونه خاله فرشته و من تازه بعد از یکی دو هفته موندن اونجا یادم
میافتاد چقد دلم واسه مامان بابام و خونه خودمون تنگ شده....

چقدر دلم هوای بچگیامو کرده...اون موقع که با سیمین و نسیم و سحر تو حیاط وسطی
 بازی میکردیم...سیمین و نسیم همیشه من و سحر و که کوچیکتر بودیم با هم
 میانداختن و خودشون میرفتن وسط....بعضی وقتا اونقدر بل میگرفتن از ما که
 اگه تا روز بعدم میزدیمشون هنوز بل داشتن....



چقدر دلم هوای بچگیامو کرده....اون موقع که با خاله افسانه از تو پالیزی همبرگر
 میخریدیم و میرفتیم طرف فرهنگسرای ارسباران...پنج شنبه بازار..جمعه بازار...من و
سیمین کارت درست میکردیم تو جمعه بازار جزو صنایع دستی میفروختیم...و چقدر
خوشحال بودیم...

آره دلم هوای بچگیامو کرده...هوای کوچه سیزدهم خیابون نیلوفر...سه چهار تا کوچه
 بالاتراز میدون نیلوفر...بالاتر از کلانتری...بالاتر از فری کثیف...دقیقا روبروی کوچه آقا جبار...
بقال محلمون..روبروی Hot chocolate که همیشه خدا دمش دوبلکس ماشینا وایساده بودن...هوای نمازای عید فطر که به خاطر مصلی همه کوچه و
خیابونمونو میبستن و مارو تو خونه زندونی میکردن...!

کاش هنوز به همون پاکی و معصومی بودم...کاش میتونستم برگردم...کاش...
دلم هوای بچگیامو کرده...