X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

آرزوی یه برادر

جمعه 29 آبان‌ماه سال 1383 02:58 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 34 نظر چاپ
امروز روح لیمویی اصلنم لیمویی نیس.
امروز روح لیمویی خاکستریه.
می دونی هر روز و هر کسی واسه خودش یه رنگی داره.من اصولن آدم شادیم.وقتی خوشحالم لیمویی میشم.وقتی آرومم آبی میشم.وقتی هیجانزدم صورتی میشم...اما وقتی دلم میگیره خاکستری میشم.

همیشه برام عجیب بوده چه طور یه دختر میتونه با برادرش صمیمی باشه.همیشه وقتی از دوستام میشنیدم که مثلا دیشب با برادرش بیرون بوده. یا برادرش براش فلان کار کرده با خودم میگفتم مگه میشه؟ مگه میشه من با برادرم برم بیرون؟
نمیدونم چرا اما از وقتی یادمه بین من و برادرم هزار دنیا فاصله بوده.فاصله سنیمون ۶ ساله اما سالها از هم دوریم. نه که فکر کنی اخلاقش بده  اتفاقا بچه خیلی آرومیه که همه دوسش دارن. اما من هیچ وقت نتونستم به عنوان یه دوست روش حساب کنم.                                        
با اینکه تو یه خونه زندگی میکنیم شاید در روز بیشتر از ۱۰ جمله با هم حرف نزنیم.
خنده داره اما من تاحالا برادرمو نبوسیدم! تا حالا حتی بغلشم نکردم.
 تا حالا هیچ وقت نشده وقتی ناراحتم ازم بپرسه چی شده. تا حالا نشده حس کنم دوسم داره..... تا حالا نشده حس کنم خواهرشم.
همیشه به خواهر بزرگم سر این موضوع حسودیم شده.اون دوتا خیلی با هم جورن.
اما من همیشه یه غریبم.
نمی دونم مشکل از کدوممونه....ما تو دوتا دنیای جدا زندگی میکنیم که احتمالا هیچوقت هیچ راهی به هم ندارن.
همیشه أرزوی اون روز داشتم که بتونم با برادرم مثه یه دوست صحبت کنم اما حیف که....
کاش میشد....
 

فقط خود خدا...

یکشنبه 17 آبان‌ماه سال 1383 01:10 ق.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 4 نظر چاپ
من مسلمانم....قبله ام یک گل سرخ...جانمازم چشمه مهرم نور....دشت سجاده من.....

خدا بیامرزه سهرابو.شعراش یه دنیا حرفه.
می دونی نمی خوام بحث دین و اسلام بکنم نه!
اما امروز با یه دوست سر اعتقاداتم بحثم شد. این دوست من اسما مسلمون اما نه خدا رو قبول داره نه قرانو.میگه همه اینا کشکه. میگه دنیا خودش بوجود اوده. نه ادمی بوده نه حوایی....و خلاصه خیلی حرفا که اینجا جاش نیست.
اتفاقا ادم بی سوادیم نیس که بگیم از رو نادونی میگه.کلی کتاب خونده تا به این نتیجه ها رسیده!
من نمیدونم یه ادم بدون اعتقاد چه جوری می تونه زندگی کنه.
نمی دونم چه جوری میشه بدون خدا زندگی کرد.
اما یه چیزو خوب میدونم...
همین ادم که انقدر ادعاش میشه .وقتی تو شرایطی گیر میکنه که هیچ راهی نداره.
وقتی همه درا روش بسته میشه. ته ته ته قلبش یه صدایی هست که میگه :
خدایا خودت کمکم کن.......
چون میدونه فقط خود خداس که هواشو داره......

 

نمی دونی....

جمعه 15 آبان‌ماه سال 1383 02:25 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 6 نظر چاپ
سلام بی معرفت!
میدونم بم سر نمیزنی. میدونم اینا رو نمی خونی. اما می نویسم.نه واسه تو. واسه خودم. واسه دلم.نه!اشتباه نکن.من عاشق نیستم.اما واسه عشقی می نویسم که هیچ وقت لمسش نکردم...
میدونی چیه ؟
من یه چیزیو هیچ وقت نفهمیدم.
اینکه من تو این دنیا باید واسه خودم باشم یا مال تو؟ شایدم مال همه؟ نمی دونم. باید به دل خودم گوش کنم یا به زبون بقیه؟
اخه تو که نمی دونی نازنینم. 
نمی دونی چقدر سخته انتخاب.اونم بین دو نفر که جفتشون ادعای عاشق بودنشون میشه.مجبورم کردین انتخاب کنم.اما اشتباه کردمو همه چیو از دست دادم. فقط به خاطر تو و اون غرور مسخرت.
نه میدونی نه می خوای که بدونی.
منم اصراری ندارم که بفهمی.
حداقل این طوری به خودم دل داری میدم که از روی ندونستن این کارو کردی...
 

من برگشتم....

پنج‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1383 03:25 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 4 نظر چاپ

اهای من برگشتم!
بعد از ۲ سال دو سال دو باره تصمیم گرفتم به دنیای خودمون برگردم.
خیلی از شماها دور افتادم.
برای برگشت دوباره به کمک تک تکتون احتیاج دارم.
کمکم کنین برگردم.....

من می خوام خودم باشم

جمعه 22 فروردین‌ماه سال 1382 02:20 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 19 نظر چاپ


سلام

من تصمیم گرفتم عوض شم.تصمیم گرفتم با یه چشم دیگه به دنیا نیگا کنم. 
می خوام نیمه پر لیوان و ببینم.
نمی خوام خشکیده باشم.نه من دیگه درخت لیموی خشکیده نیستم .من سبز شدم.دیگه دنیا رو سیا نمی بینم.محیا راس می گفت.هر کس واسه خودش یه دنیایی داره و به اندازه همه آدما دنیا وجود داره.
می خوام دنیای خودمو اون طور که می خوام بسازم نه اون طور که اون می خواد منو بسازه.
کمکم می کنید خودم باشم؟؟؟