X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

به کدامین گناه.....

چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1384 02:16 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 58 نظر چاپ

چهارشنبه ۱۱ خرداد

درو آروم باز میکنم و میرم تو.....پاورچین میرم طرف اتاقم.....میدونم این موقع ظهر همشون دارن خواب هفت پادشاه و میبینن و اینم میدونم که اگه برادرم و بیدار کنم نتیجش کمتر از یه سیلی نیست.......

همینطور که سعی میکنم سر و صدا نکنم یه سایه سیاه و میبینم که جلوم وایساده....این دیگه اینجا چی میخواد؟....مگه نباید الان خواب باشه....وای الان همه چی خراب میشه......

ـــ س...سلام داداش.....
ـــ سلام و زهرمار دختره ولگرد.....کدوم گوری بودی این وقت ظهر...
ـــ داداش به خدا....
ـــ خفه شو.....

*دیگه به این سیلی های بی بهونه عادت کردم.....*

ـــ فکر کردی من کورم....ندیدم چه جوری بزک دوزک کردی دوره افتادی تو خیابون...؟
ـــ داداش به  ارواح خاک آقا جون من........

*این یکی باعث میشه خون مثه فواره از بینیم بزنه بیرون....*

اصن نمیفهمم چرا انقدر عصبیه..مگه من چی کار کردم....

                          

ــ داداش به قرآن من جایی نبودم...فقط رفته بودم یه کم خرید کنم....
ــ ارواح عمت...رفته بودی خرید یا قرطی بازی دختره.....؟

کمربندشو در میاره....

ــ داداش صبر کن توضیح میدم....
ــ توضیحت بخوره تو سرت....آبرو واسم نذاشتی تو محل....یالا بگو کجا بودی....رفته بودی خرید؟...چه کوفتی خریدی؟....

اما فرصت جواب دادن نمیده.....تنها کاری که میتونم بکنم اینه که با دستام صورتمو بپوشونم....با هر ضربه کمربندش درد و نه تو جسمم...که تو روحم حس میکنم....

.............................

حالا دیگه خودش خسته شد....دیگه نا نداره منو بزنه.....کمربندشو پرت میکنه طرفم و تکیشو میده به دیوار....
ــ لا اله الاالله....ببین دختره گیس بریده ما رو به چه کارا وادار میکنه....

قدرت جواب دادن ندارم...همه بدنم خونیه...داغونم....
با هزار زحمت دست میکنم تو کیفم.....و درش میارم....

ــ رفته بودم اینو بخرم.....داداش تولدت مبارک.....