X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

نه گناهکارم...نه بی تقصیرم.....!

چهارشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1384 03:44 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 51 نظر چاپ


چهارشنبه ۱۹ مرداد


همیشه فکر میکردم آدم خوش شانسیم....همیشه هم بهم ثابت میشد که خوش شانسم...اما اینکه دقیقا شبی که فرداش امتحان پایان ترم شیمی داری....یهو یه خروار مهمون از ایران سرازیر بشن تو خونه بد شانسیه محضه.....اونم برا       کسی مثه من که از کلاس اول دبستان عادت کردم شب امتحان درس بخونم.......

دو سه بار چشامو میبندم و باز میکنم...شاید دارم خواب میبینم....   این همه آدم با این بچه های نیم وجبی.....که مثل قورباغه چسبیدن به دیوار و دارن ازش میرن بالا...یه نگاه به کتاب شیمی ۳۵۲ صفحه ای تو دستم میندازم....یه نگاهم به       چشمای مامانم که داره با زبون بی زبونی میگه تنهایی از پس این همه مهمون بر نمیاد...الفاتحه مع الصوات.....!...باید از خیر پاس کردن شیمی بگذرم....

تو دلم هر چی بد و بیراه بلدم نثار خواهرم میکنم که از صبح گذاشته رفته            بیرون و هنوزم پیداش نیست.....

میرم تو آشپزخونه و خودمو سرگرم درست کردن سالاد میکنم....هر ۲ دیقه یه بارم یکی از این فسقلیا مثه جرقه از زیر دست و پام رد میشه....

                    

منم همین جور که دارم به سرکه نگا میکنم و سعی میکنم طرز تهیه اسید سولفوریک یادم بیاد....دستم میخوره به ظرف سالاد و همشو میریزم رو  زمین.....
دیگه قوز بالا قوز شد....
هر چقدر عجله کردم زودتر تمومش کنم که به درسم برسم....حالا چی شد....
یه نگا به اطرافم میکنم.....هیچ کس حواسش به من نیست...نه به من...نه به ظرف سالاد خدابیامرز....
در یه عملیات غیر انسانی همه کاهو ها و خیارو گوجه رو بر میگردونم تو ظرفش و سریع از آشپزخونه جیم میشم....



حاشیه ۱ : همه که میدونستنن من عاشق سالادم اون شب سالاد نخوردن من براشون یه معمای بزرگ شده بود...!

حاشیه ۲ : هنوز بعد از گذشت چند ماه از اون قضیه عذاب وجدان دارم...!...از اینکه یکی از اون کوچولوها به خاطر سالاد کتک خورد...

سر میز شام....

ـــ :‌اااااااااااااه...! مامان ببین این خارجیا تو سالادشون مو هم میریزن....!!!!