X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

به زندگی بر باد رفته.....

چهارشنبه 22 تیر‌ماه سال 1384 10:31 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 58 نظر چاپ



چهارشنبه ۲۲ تیر

طبق معمول با هزار ترس و لرز از خونه میام بیرون....
ترس از اینکه نکنه همسایه ها برام حرف در بیارن....
ترس از اینکه نکنه بگن پالونش کجه.....
ترس از اینکه این حرفا به گوش خانوادم برسه و ......

ولی هیجانش به همین مخفیانه بودنشه...! اگه علنی بود که اصن حال نمی داد......

طبق معمول دیر رسیدم سر قرار و با نگاه اخم آلودش مواجه شدم.....
اما دیگه بعد ار عمری یاد گرفتم چه جوری با دو تا ناز و چهار تا عشوه دلشو به دست بیارم....

امروز دیگه تصمیم مو گرفتم....
خیلی وقته داره بهم اصرار میکنه باهاش برم خونش....
تا حالا همون یه ذره حجب و حیایی که تو وجودم مونده بود جلومو میگرفت.... به نظر خودم من که دیگه آب از سرم گذشته....
اما.....ته دلم از خودم خجالت میکشم.....دوس دارم صورتمو قایم کنم که کسی نبینتم....


  


بیخیال بابا....هر چه باداباد....
................................

تو راه برگشت خونه ته مونده آرایشمو پاک میکنم.....گرچه دیگه چیزی ازش نمونده.... شب خوبی بود برام....حالا دارم با تمام وجودم معنی دوس داشتن و حس میکنم....نه از کارم پشیمونم....نه احساس عذاب وجدان میکنم.....حتی یه جور حس جدیدم دارم...شاید احساس خالی شدن...!...ولی هر چی که هست مطمئنم دفعه آخری نیست که تکرار میشه...!!

امشب یه خورده دیر کردم...احتمالن تا حالا دیگه اومده خونه....کاش هیچ وقت نمی یومد....

با کلید درو باز میکنم....

ــ عزیزم من اومدم.....ببخشید یه کم دیر شد....

و از تو کیفم حلقمو در میارم و دستم میکنم......





نوشی جان....ما هنوز با توایم.....جوجه هات سالمن......