X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

!...I fOuNd tHe Re@$on

جمعه 15 مهر‌ماه سال 1384 02:23 ق.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 59 نظر چاپ



جمعه ۱۵ مهر

زمان :‌ سوم دبستان..ماه رمضان...

ــ مامان به خدا من بزرگ شدم ببین...باور کن حالم بد نمیشه
ــ آخه دختر تو که تا حالا کله گنجشکی گرفتی حالا بقیشم همون طوری بگیر تا سال دیگه...
ــ ( با جیغ)... نه..نه..نه..معلممون گفته حالا که جشن تکلیف گرفتین باید روزه کامل بگیرین..من کله گنجشکی ن..می..گی..رم..
مامانم زیر لب یه چیزایی میگه که نمیفهمم...احتمالا یه چیزایی نثار معلممون میکنه..!
ــ باشه..بگیر..اما فردا ظهر حق نداری بیای بگی گشنمه ها...!
ذوق مرگ شدم...!
ــ باشه مامان جون قول میدم چشم...

زمان :‌فردا ظهر...

هرچی نگا ساعت میکنم عقربه ها کندتر راه میرن..دلم داره ضعف میره...حتی سحری ام نخوردم...چقدر خوشحال بودم که امروز روزه کاملم اما...
نزدیکای ساعت ۳ دیگه طاقت نمیارم..میرم آشپز خونه که اعتراف کنم...
تا نگاه مامانم  بهم میافته انگار همه چی رو لو میدم...
ــ دیدی گفتم نمیتونی دخترم..بیا..بیا یه چیزی بخور ضعف کردی...نگا کن..رنگت شده عین گچ دیوار...
اما انگار از همون بچگی لج بازی تو خونم بود...!
ــ نخیرم..کی گفته گشنمه؟...حالم خیلیم خوبه...



سر سفره افطار...

ــ مامان خدا زیر تختم میبینه؟!!!
ــ یعنی چی..؟! خوب معلومه خدا همه جا رو میبینه..
ــ ولی زیر تخت که چیزی معلوم نیست....
ــزیر تخت که چیزی نیست خدا همه جا هست و همه چی رو میدونه...
ــ پس یعنی منم دیده؟!
ــ مگه زیر تخت چه خبر بوده...؟؟

دیگه عذاب وجدان بهم مهلت نمیده...میزنم زیر گریه و همه چیو تعریف میکنم...
ــاول خواستم برم تو دسشویی بخورم اما گفتم شاید خدا ببینه ..تو پارکینگم نور میومد خدا منو میدید..تازه زیر تختم که رفتم به خدا گفتم اگه منو میبینی باور کن خیلی گشنمه وگرنه بدون اجازه مامان بیسکویت بر نمیداشتم بیام اینجا بخورم ...!!