X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

کجایی فرشته مهربون...که سیندرلا بد شد...

پنج‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1384 02:54 ق.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 26 نظر چاپ


چهارشنبه ۹ شهریور

هنوز دو دلم....
دستم رو زنگ در خشک شده....نمیدونم فشار بدم یا نه....
آدم خوبه داستان باشم یا آدم بده...


هرچه باداباد...

تو راه پله هنوزم شک دارم که برم یا نه...




ولی حالا دیگه منتظره...اگه نرم بدتر میشه...

درو که باز میکنه بوی تند عطرش میخوره تو صورتم...بوای که اصلن با حال 
و روز من جور در نمیاد...
یه زمانی عاشق این بو بودم اما حالا تنها حسی که تو من به وجود میاره
تنفره...

انعکاس تصویر صورتم و تو آینه میبینم...یه برق خاصی تو چشامه..از
 اون برقایی که تو چشم روباه مکار تو پینوکیوئه....برق شرارت...!

...

رو کاناپه روبه روم نشسته و داره از خاطراتمون تعریف میکنه و سعی میکنه
منو قانع کنه که ما دیگه نمیتونیم با هم بمونیم...یه پوزخند تحویلش میدم و نگام رو
 لیوان شربتی که جلوشه ثابت میمونه...

تنها چیزی که ازش خواستم این بود که بره تو اتاقش و یکی از عکساشو برام
 بیاره...
وقتی برگشت لبخند پیروزی رو لب من بود...



شربتشو تا ته سر کشید...
یه خدافظی زیر لب کردم و واسه همیشه اون خونه...اون خاطرات...و حتی
 اسمشو پشت سر گذاشتم...
بازم تو همون راه پلم....
کف دستم از چیزی که محکم توش مشت کردم عرق کرده...
مشتمو باز میکنم...
یه پاکت کوچیکه مچاله شدس که تا چند دیقه پیش توش پر بود...
اما حالا دیگه چیزی توش نمونده...
...
میدونم که اون کسی که تو اون خونس صبح فردارو نمیبینه....


با نگاهی به وبلاگ نیلوفرگلم...