X
تبلیغات
نماشا
رایتل

شیرین میزنم.....!

پنج‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1384 01:54 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 58 نظر چاپ


پنج شنبه ۹ تیر

امروز حس میکنم یه جورایی مشکوک میزنم.... عجیبم....خودم این حسو ندارما... اما نگاهای مردم این احساسو بهم میده....

از وقتی پامو از خونه بیرون گذاشتم همه سرا چرخیده طرفم....حتی همسایه هایی که بارها منو دیدن....خدایا اینجا چه خبره......

آینمو از تو کیفم در میارم و یواشکی یه نگا به صورتم میاندازم....هر چقدر سعی میکنم یه عیبی....چیز غیر عادی ای چیزی... توش پیدا کنم...فایده نداره...

همه چیز سر جاشه....روسریم سرمه...مانتو تنمه...کیفم...همه چی.....پس اینا چشونه....

                    

سعی میکنم به جنبه مثبت قضیه نگاه کنم....خره امروز خوشگل شدی اینا دارن این طوری نگات میکنن.....

آخه یهو چی شد؟...شب خوابیدم..صبح پا شدم ....خوشگل شدم؟!!!!......

هی هی این پسره دیگه با کی کار داره....؟..چرا داره میاد طرف من....دوستاش چرا زل زدن بهم؟..خدایا تورو خودت جلوی اشکامو بگیر ضایع نشم بعدا حالا یه چیزی نذر میکنم.....چرا انقدر هل شدم...دفعه اولم نیست که یکی میخواد بهم شماره بده....دختره الاغ کلاس بذار براش....


ــ ببخشید خانوم....اگه میشه یه لحظه....

ــببین آقا لطفا مزاحم من نشین...من الان سگم....پاچه شمام میگیرم....از کسیم شماره تلفن نمیگیرم......

پسره انگار مردد شد...برگشت یه نگاه به دوستاش کرد....ولی نرفت...

ــ ببینین من اصلن قصد مزاحمت ندارم...شماره ام نمیخوام بدم...

یه آن وا رفتم.....!

ــ پس چی میخوای؟!....

ــ مد جدیده؟!

ــ بله؟!

ــ میگم...ا...چیزه....

ــ میشه واضح حرف بزنین...؟!من عجله دارم...

ــ خیلی خب...خیلی خب....

میگم.... مانتوتون اونقدرام بلند نیست که بشه بدون شلوار پوشیدش.....با اجازه......!




حاشیه ۱ : جریان کاملا واقعی بود....!!!! ( ولی خداروشکر قهرمانش من نبودم...!)

حاشیه ۲ : تولدم مبارک................!!!!