X
تبلیغات
نماشا
رایتل

رفتن را چه کنم...

سه‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1384 03:37 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 36 نظر چاپ



سه شنبه ۳۱ خرداد

ــتوروخدا نذارین منو ببرن......

با تاسف نگام میکنه یه سری برام تکون میده....همین....

ــ غلط کردم....به خدا نمی خواستم این طوری بشه.....اشتباه کردم...نذارین.........

هیچ کی صدامو نمیشنوه...

رو بدنم کنترل ندارم..دست خودم نیست....نمیتونم راه برم...یه نفر زیر بغلمو میگیره و کمکم میکنه...پاهام رو زمین کشیده میشن...

هوا سرده....هنوز خورشید نیومده بالا....دیگه رسیدیم....
یه نگا بش میندازم....تموم بدنم یخ میکنه....

....ازش میرم بالا....یعنی به زور میبرنم بالا...دستام میلرزه....همه بدنم میلرزه...هر لحظه قلبم ممکنه وایسه...یه نگا بهشون میکنم...انگار واسه هیج کدومشون مهم نیست....

چهارپایه زیر پام....طناب دور گردنم....چشام بسته....دستام بسته...در انتظار مرگ....


   


داد میزنم..........
پس چرا تمومش نمیکنین لعنتیا...
یکی اومد بالا...صداشو میشنوم...تا چن دیقه دیگه من مردم...

گریم میگیره.........

دستشو میذاره رو شونم...
خودمو آماده میکنم....

یه صدا.....
ــ اولیای دم رضایت دادن......