X
تبلیغات
نماشا
رایتل

صد بار تورا گفتم....کم خور...دو سه پیمانه...

چهارشنبه 4 خرداد‌ماه سال 1384 03:09 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 38 نظر چاپ



چهارشنبه ۴ خرداد


تازه از سر کار برگشتم....خستم....تمام مدت سرپا بودم.....دیگه دارم وا میرم....زندگیم یه نواخت شده....داره حالمو بهم میزنه....

قبل از اینکه ولو شم رو تختم یه سر به خواهر کوچیکه میزنم.....چه راحت خوابیده....عروسک پارچه ای که براش خریدم و محکم بغل کرده....عاشق عروسکشه....هه!....عاشق....

همه انگیزم واسه زندگی همین بچس....همه دلخوشیم......

امشب بدجوری داغونم....به یه چیزی احتیاج دارم که آرومم کنه....میرم طرف   یخچال.....ظرف ماست و در میارم....با چن تا خیار....چن قالب یخم میریزم تو لیوان......دوس ندارم بخورم اما مجبورم....تحمل این همه فکر جورواجور که تو مخم رژه میره رو ندارم.....

اولیو میزنم.....به سلامتی هر چی نامرده روزگاره....
دومیو میزنم.....به سلامتیه هر چی دل شکستس...
سومیو میزنم.....به سلامتیه هر چی عاشقه.....
چهارمی....
پنجمی.....
ششمی.....هفتمی.....هشتمی.....

دیگه نمیفهمم.....تو خیابونم....پشت فرمون.....مثه سگ دارم از خودم فرار میکنم....تا جایی که میتونم گاز میدم....اما هیج چا رو نمیتونم ببینم....چشام سنگین میشه......

صدای جیغشو میشنوم....بعد صدای محکم برخوردشو با ماشین.....بعدم میبینمش که پرت شد اون طرف....
تازه میفهمم چی کار کردم....به خودم میام....از سرم پریده....خیابونا آشنان...نزدیک خونم...حتی پیاده نمیشم ببینم چه بلایی سرش آوردم....

یه راس میرم خونه....طبق عادت میرم طرف اتاق خواهرم......درو باز میکنم......صحنه تصادف میاد جلو چشم....میرم طرف تختش....ولی....چرا نیست.....کجا رفته این وقت شب...ولی الان دیگه صبح شده....من همه شبو بیرون بودم....اون تصادف کی اتفاق افتاد....نمیدونم......نگرانش میشم ولی بعد یادم میافته که حتمن رفته مدرسه.....


                    

فکر اون تصادف لعنتی ولم نمیکنه....وجدانم آزارم میده....چرا پیاده نشدی کمکش کنی.....چرا ولش کردی.....شاید هنوز به کمک احتیاج داشته باشه....

میرم محل تصادف...مردم هنوز اونجا جمعن......دعا میکنم موقع تصادف کسی ندیده باشتم....از مغازه دار میپرسم چی شده.....

ــ یه از خدا بی خبری زده به یه طفل معصوم و فرار کرده.....
ــ کسی ندیدتش....؟
ــ نه.....آخ که اگه بدونم کی بوده.....
(یه نفس راحت میکشم...)
ــ حالا حال اون که زده بش چه طوره...؟
ــ داغون....زنده نموند....بیچاره پدر مادرش....

...یعنی من آدم کشتم؟؟..........بغض گلومو گرفته....دارم روانی میشم.....من آدم کشتم....آدم کشتم....آدم کشتم.....

میرم طرف محل تصادف.....پر خونه...جالم بد میشه....از خودم متنفر میشم.....میخوام برگردم که چشم میخوره به یه........عروسک......میرم جلو....یه عروسک پارچه ای که پاره شده و خونیه.....خوب نگاش میکنم.......چقدر آشناس.....نمیخوام باور کنم.......