X
تبلیغات
نماشا
رایتل

این حاله منه بی تو....دلداده تر از فرهاد...شوریده تر از مجنون

شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1384 12:23 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 45 نظر چاپ


شنبه ۲۴ اردیبهشت 



از گرما دارم کلافه میشم....این شلوغی و سر و صدا هم که  واسم اعصاب نذاشته....فقط دلم میخواد زودتر برسم خونه برم زیر دوش آب یخ....شاید یه کم این اعصاب صابمردم آروم بگیره.....

وای!...بالاخره یه نیمکت خالی پیدا کردم....نمیدونم این مترو لعنتی چرا امروز نمیاد....چقدر منتظر بمونم آخه.....

                                              ......................

اه....باز سرو کله این مرتیکه پیدا شد....نمی دونم از کجا دنبالام افتاده...یه جورایی عجیبه....کتش به تنش زار میزنه....یه آستین سفید کثیفم از زیر آستین کتش زده بیرون....
ای وای این دیگه با کی کار داره......داره میاد طرف من....

ــ ببخشید خانوم جا نیست...میتونم تا اومدن مترو پیش شما بشینم؟

اومدم بگم مرتیکه خجالت بکش...تو جای بابای منی....سرمو کردم بالا... هم چی معصومانه داشت نگام میکرد که پشیمون شدم.....خودمو بدون حرف کشیدم کنار....بر عکس تیپش چه قیافه خواستنی ای داره.....

دو دیقه از اومدنش نگذشته....انگار داره با خودش حرف میزنه....نگاش میگنم...شاید Headset  تو گوششه...اما اون داره با من حرف میزنه....!...زبونم بند اومده...کمکم صداش بلند میشه....چن نفری هم واستادن ما رو نگا میکنن....یکی با پوزخند...یکی با تاسف.....

حالا دیگه علنا داره داد میزنه.....
ــچرا؟..آخه بگو چرا داری با من این کارو میکنی....به خدا دیگه نمیتونم دوریتو تحمل کنم....توروخدا بیا پیشم....نذار بمیرم...دوری تو منو میکشه.....

من که شوک شدم....زبونم بند اومده...این چی داره میگه...؟

ــ به خدا آدم خوبی میشم....نگا کن...ببین کت شلوار پوشیدم....میدونستم خوشت میاد....تازه برات گلم آوردم...مگه عاشق نرگس نیستی...؟

از تو جیبش یه شاخه نرگس پلاسیده داغون در میاره.....

ــ همه جا میبرمت...قول میدم...دوس داری همه جای دنیا رو ببینی؟....میدونم عزیزم..عشقم...عمرم....نفسم....

دیگه نفسم در نمیاد....از  خجالت دوس دارم همین الان بمیرم.....
دو نفر و میبینم که با لباسای عجیب از تو جمعیت دارن میان طرف ما....وای...حتما پلیسن....به خاطر به هم ریختن نظم اینجا....دهنم سرویسه.....

حالا دیگه رسیدن به ما....

ــبه خدا من اصن این آقا رو نمیشناسم...من تقصیری نداشتم....سوئتفاهم شده......

                        

ولی اون اصن انگار حرف منو نشنیده....میرن طرف اون مردک مزاحم....زیر بغلشو میگیرن و از رو زمین بلندش میکنن....میتونم صداشونو بشنوم که باهاش حرف میزنن...

ــآخه با اون همه نگهبان تو چه جوری تونستی از اونجا فرار کنی؟....با اون همه دکتر و پرستار.....

بعد رو به من میکنه.....
ــ ببخشید خانوم اگه مزاحمتون شد....از وقتی زنشو تو یه تصادف از دست داده...یه ذره قاطی کرده....هر دختری رو با چشمای آبی میبینه...فکر میکنه زنشه....بیچاره عاشق بود.......

دارن میبرنش ولی هنوز میتونم صداشو بشنوم.....
ــ توروخدا برگرد....ببین برا بچمون عروسک خریدم....مگه قرار نبود تا سه ماه دیگه منو بابایی صدا کنه....

و از تو جیبش یه عروسک بدون سر در میاره........

تو شیشه روبروم انعکاس صورتمو نگا میکنم....دیگه هیچ وقت لنز نمیذارم.....


نیست فریادرسی که مرا یاری کند.....؟؟
حاشیه: عکاشه کوچولو......به کمک احتیاج داره....