X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد.....

چهارشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1384 06:05 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 99 نظر چاپ


چهارشنبه   ۱۴ اردیبهشت


احساس میکنم دارم میبینمش....حضورشو خیلی قوی میتونم حس کنم...همین دروبراس....میدونم اگه بیاد نمیتونم جلوش مقاومت کنم...منو با خودش میبره....همون طور که خیلیارو برده....ولی خب فرق من با اونای دیگه اینه که من با پای خودم و با علاقه میرم طرفش....اما نه....! قبل از اینکه تسلیمش بشم باید کارمو تموم کنم....کاش قبل از اینکه شروع کرده بودم فکر اینجاشم می کردم...باید براش توضیح بدم...باید بدونه که دلیل اصلی اون بوده....باید بدونه که تو این مدت چی کشیدم....
از رو تخت پا میشم میرم طرف کمد....یه قدم....دو قدم....سرم گیج میره....می خورم زمین...

                                      

یه جور حس پشیمونی....یه جور ترس وجودمو گرفته...نکنه دارم اشتباه میکنم....
ولی نه....وقتی به عاقبت کارم فکر میکنم...لذت همه وجودمو پر میکنه....انتقام..!وقتی فکر میکنم با این کارم ازش انتقام میگیرم دلم میخواد از ته دلم بخندم.....بلند میشم جلو آینه وای میسم....یه نگا به خودم میندازم....چشام تار میبینه...اما هنوز میتونم صورتمو ببینم...نه...این که من نیستم...شبیه جادوگرای تو کارتونا شدم که بچه هارو میترسونه.....مهم نیست....باید به کارم برسم...خیلی وقت ندارم....دیگه خیلی بهم نزدیک شده...یه ورق کاغذ پیدا میکنم....خودکارو نمیتونم تو دستم نگه دارم....چشام  خود به خود بسته میشه....یه صدا تو ذهنم میگه...اگه ننویسی همه چیز خراب میشه....نمی فهمه چرا این کارو کردی....عذاب وجدان پیدا نمیکنه.....به زور چشامو باز میکنم...خودکار میگیرم تو دستم...مینویسم...

بهت گفته بودم....شب عروسی تو....شب مرگ منه....تو با عروست به حجله برو....منم  با فرشته مرگ...به اون دنیا میرم....این خود کشی نیست....تو قاتل منی.......قرصایی که خودم....زهر عشق تو بود....