X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خونه اون...

یکشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1384 03:54 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 36 نظر چاپ



برای آخرین بار یه نگا به سرتاپام میندازم....نه!  هیچ عیبی ندارم...امروز از اون روزاییه که خفن خوش تیپ شدم....یه شلوار برمودای مشکی....با یه آستین ۳ سانت مشکی...کفش اسپورت مشکی...کیف مشکی....حتی آرایش مشکی...قیافم شبیه شیطان پرستا شده...! نه ولی خدایی بهم میاد این نوع آرایش...ولی....باز حوصله غرغرای مامانم و ندارم....
ــ : خجالت نمی کشی دختر؟ تازه اول جوونیته...همش ۱۷-۱۸ سالته....باید روحیت شاد باشه...چیه این لباسای سیاه.....این طوری نمیذارم بری بیرون....
سه ساعت باید خودم و لوس کم تا دست از سرم برداره....ولی یه سوالش همیشه بدون جواب می مونه....
ــ‌ : عزیزم کی می خوای این رسم جمعه هاتو تموم کنی؟ بس نیست؟ تا کی....

آخه مامانم که نمی دونه من جمعه ها میرم پیش اون...شایدم میدونه...اونم که حساس! عاشق رنگ مشکیه...نه...بیشتر از مشکی عاشق منه!منم عاشقشم...
وای که چقدر تو این یه هفته دلم براش تنگ شده....دیگه طاقت ندارم...

مثه اجل معلق میپرم تو اولین تاکسی....آدرس و بش میدم...از تو آینه نگام میکنه...تو نگاهش یه جور ترحم هست....به درک...من محتاج ترحم کسی نیستم...
با اینکه دیرم شده اما نمی تونم دست خالی برم...دم یه گل فروشی نگه میداره...
......یه دسته گل لاله صورتی.....گلی که اون عاشقشه....
وای داریم میرسیم...قلبم داره میاد تو دهنم...چشام پر اشک شده....از خوشحالی دیدنش و از ناراحتی دل تنگی....چقدر حرف دارم که بش بگم...
پیاده میشم...نمی تونم تا دم خونش با ماشین برم...مجبورم یه کمشو پیاده برم...تو آینه خودمو نگا میکنم..رنگم پریده...راهمو ادامه میدم....
...رسیدم دم در...
یه نفس عمیق میکشم و ....
............
از تو کیفم یه بطری گلاب در میارم....
خونشو با گلاب میشورم......
گلاشو رو خونش پرپر میکنم.....