X
تبلیغات
نماشا
رایتل

یعنی من....؟

شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1384 03:44 ب.ظ نویسنده: نازنین نظرات: 40 نظر چاپ


( .....به خدا این فقط یه داستانه...! زیاد سخت نگیرین...!)

وای اینا دیگه واقعا رفتن رو اعصاب من.....انگار با تریلی ۱۸ چرخ یکی داره تو مخم ویراژ میده.....نمی دونم اینا چرا با من این کارو میکنن....اصن انگار هیچ کدومشون منو نمیبینن.... وجودمو حس نمی کنن....دوباره سعی میکنم با مامانم صحبت کنم...میرم طرفش....به رو خودش نمیاره...همه جریانو از اول براش تعریف میکنم... : مامان  به خدا یه اشتباه بود میدونم من مقصرم نباید ماشین بابارو بدون اجازه بر می داشتم..بابا توروخدا یه دیقه به حرفام گوش کن.....اشتباه کردم...گه خوردم....نه...انگار که انگار دارم باش حرف میزنم.... زل زده به دیوار روبروش...حتی پلکم نمی زنه....یعنی واقعا اون ماشین ارزشش از من بیشتر بود؟....خب حق دارن ناراحت باشن...ماشین چند میلیونی بابامو بی اجازه برداشتم...زدم خورد خاکشیرش کردم...اما دیگه تا چه حد؟....دو روزه دارم خودمو جر میدم که یکیشون یه کلمه باهام حرف بزنه...اما...میرم طرف اتاق کار بابام...هنوز به در نرسیدم..که یهو صدای بابامو میشنوم....داد میزنه....: آخه خدا چرا من؟؟؟؟؟...انقد صداش بلنده که حتی جرئت نمیکنم نزدیکتر بشم.....خواهرمم که تو این دو روزه خونه نیومده که حداقل با اون حرف بزنم....تنها کسی که برام مونده برادرمه...میرم طرف اتاقش...بازم که قفله....از عصبانیت دارم منفجر میشم...یعنی تاوان یه اشتباه اینه؟...ارزش یه ماشین اینه...؟میرم طرف شیر آب...به آب یخ احتیاج دارم..آب میزنم به صورتم....یه حس خیلی عجیبی بم دس میده...حسی که تا حالا تجربش نکردم...انگار آب از تو بدنم رد میشه...از فکرم خندم میگیره...از خونه میزنم بیرون...میرم تو حیاط....
 
                    
...شروع میکنم به دویدن....چشام و بستم و میدوام...انگار می خوام از فکرای مسخره ای که تو ذهنمه جلو بزنم...یا آن چشمامو باز میکنم...یه متر با دیوار فاصله دارم اما سرعتم خیلی زیاده...جیغ می زنم و چشامو دوباره میبندم...پس چرا نمیخورم به دیوار...چشامو باز میکنم........باورم نمیشه...اما من تو خیابونم...!...پس دیوار چی شد...؟نمی فهمم...شاید خیالاتی شدم...مهم نیس...به راهم ادامه میدم...چقدر اینجا سوت و کوره...شبیه کوچه ارواح...چرا همه کوچمون سیاه پوشه؟؟؟....کم کم دارم میترسم...چی شده...؟ کسی مرده؟....شاید اون پیرزنه که تنها زندگی میکرد...ولی اون که خونشون ته کوچس...اینجا که خونه مائه....وای خدا چی شده ...؟اونورو نگا میکنم....رو یه پارچه سیاه بزرگ نوشته: خوانواده محترم.....درگذشت ناگهانی دختر عزیزتان....را در اثر سانحه دلخراش تصادف تسلیت عرض میکنیم
....یعنی من............؟؟؟؟؟؟